ای دل خسته!
سکوت شب را به یاددوست، درتشویش آزرده سپری کن،
که چنین است رسم روزگار،
حتی یاران هم افسانه های زیبا و
ابرهای فراری آسمان ذهن شلوغت را،
به تمسخری بس فراخ وعمیق
با بازی روزگارمی سنجد،
و هرگز تورا نمی بیند که چگونه،
خاطری چنگ خورده را به حراج گذاشته ای!
حراجی که خریداری ندارد و تو!
تنها به امید دیدار او در تلاطمی بی وقفه،
شمارش خلق را تکرار می کنی . . .
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 2:52  توسط رضا