من در این سالهای بی حضور سبز تو،
فقط با یاد تو زندگی کردم و روزهایم را به شب رساندم،
شکست و ناباوری در نظرم کلماتی بس غریب و نا آشنا بودند،
من! لحظه، لحظه های زندگی ام را در پای قاب عکس تو قربانی کردم،
از تمامی واژه ها، سکوت را بیشتر دوست می داشتم،
زیرا در سکوتم فقط به تو می اندیشیدم،
زیباترین نامی که بر لبانم جاری می شد نام تو بود،
تو! قشنگ ترین رویای شبانه ام بودی،
تو! تنها امید من برای رهایی از زندان غم بودی،
اما اکنون احساس می کنم به انتهای جاده خوش باوری رسیده ام،
مدام به خود دروغ می گفتم و قلبم را تا امروز زنده نگه داشتم اما . . .!
اینک احساس می کنم دیگر یارای مبارزه با سرنوشت را ندارم،
گویا در تقدیر من نیامده که تو همدم لحظه های تنهایی ام باشی،
روزگار مرا به راهی خواهد کشاند و من محکومم که با او برم ،
قلبم را همینجا کنار قاب عکس تو چال خواهم کرد،
عزیزم!
کاش روزی می فهمیدی که چگونه بهترین لحظه های عمرم . . . ،
. . . در آرزوی دیدار تو جان سپردند!